دوشنبه چهارم تیر 1386
تو را دوست می دارم؟! مگر خاموشی
تو را دوست می دارم ؟! مگر ذرات وجودم با تو حدیث عشق نمی گویند؟!
تو را دوست می دارم ؟! مگر نمی دانی که دل من آفریده شده برای اینکه تو را دوست
داشته باشد . آری .... روزی که تو را دیدم دیگر علاقه ام از همه چیز سلب شد و عشق تو
مانند ستاره درخشانی در قلب من جایگزین شد.
وقتیکه دل آشفته ام به حقیقت عشق تو پی برد دیگر آنی مر آسوده نمی گذارد. وقتیکه زبان
من خاموش است دل دیوانه ام می نالد و رنج می کشد....... ودر آخر این کلمه را می گویم که:
گمان مبر که ز عشق تو دست بر می دارم ![]()
دوشنبه چهارم تیر 1386
دل
اي كه تويي دلبر جان و دل بي تاب من
اي كه تويي در همه جا عاشق و رسواي دل من
كي بتوانم كه كنم تمناي تو
كي بتوانم كه رسم كوي تو
در پي عشق تو شدم مست مست
عاشقمو عاشق جام الست
با نام تو عشق آغاز شد
عاشق شدن و عشق بازيها باب شد
با نام تو دلم جان گرفت
عاشق شد و عاشقي از سر گرفت
در همه جا ياد كنم ياد تو
با همه جان داد زنم نام تو
در دل من ياد تو شد منجلي
همه شعرم به تو شد منتهي
دوشنبه چهارم تیر 1386
دل
االو سلام منزل خداست؟
االو سلام منزل خداست؟ اين منم مزاحمي که آشناست هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟ الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟ چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟ اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست دل مرا بخوان به سوي خود تا که سبک شوم
دوشنبه چهارم تیر 1386
در ظاهر شبنم اما در دل...
| انسان آن قدرها كه به نظر مي آيد، كوچك و حقير نيست. او تمامي آسمان و كائنات را در خويشتن دارد؛ او همه ي هستي را در خويش پيچيده است. آري، او در ظاهر شبنمي بيش نيست، اما در دل، اقيانوسي بي كرانه را پنهان كرده است. علم، به همين ظاهر محدود پرداخته است؛ ظاهر شبنم. آنهايي كه به ژرفاي هستي آدمي فرو رفته اند، با شگفتي دريافته اند كه هر چه بيشتر در اين بي كرانه غرق شوند، او را بي كرانه تر مي يابند. هنگامي كه به هسته ي مركزي وجود آدمي مي رسي، در مي يابي كه او با هستي يگانه است. او همه ي جها ن است. اين است تجربه ي ذات الوهي در انسان به درون خويش سفر كن. به ژرفاي خود برو. خدا در توست. كشفش كن. |
دوشنبه چهارم تیر 1386
پیر
نامه ای به خدا
سالهاست که در همین نزدیکی هایی،اما امروز برای اولین بار عطر حضورت مستم کرد
و اگر صدات رو نمی شنیدم شاید سالیان دراز باز هم ناشناخته می ماندی
و ناشناخته ماندن تو به مفهوم غریبه ماندن با خویش است.
یعنی تمام این سالها پشت در بودی و من….
از وقتی صدای تو در گوشم طنین انداز شده همه چیز یه رنگ دیگه گرفته
یه حس لطیف که همراهم شده تا رخوت روح نا آرامم رو به آستانه آرامش برسونه
حسی که با گرمی حضورت یکنواختی کسالت بار روزهای تکراری رو لحظه به لحظه به مرز ذوب شدن رسوند
حسی که غبار دل یخ زده ام رو تبخیر کرد و بخار اون رو تا ابرهای آسمون بالا برد
تا دیروز اسمت منو به قصه ها می برد ولی امروز اون قدر ملموس شدی که جایی واسه موندن قصه ها نذاشتی
هیچ وقت باور نمی کردم کسی این طور زیبا گونه به دیدارم بیاد و هدیه ای برام بیاره
که همه هیچ رو دگرگون کنه
هدیه ای که فقط با باور بودنش این همه زندگی ام تغییر کرده
یادت می یاد روزی رو که این هدیه رو بمن دادی؟
حتی با تداعی یادش بند بند احساساتم به احترامش قیام می کنند .
چون اثرش به قدری عمیقه که واسه همیشه تو قلبم ثبت شده …
دوشنبه چهارم تیر 1386
با توچه زندگي هايي که تو رويا هام نداشتم
تک و تنها بودم اما تو رو تنها نمی گذاشتم
چه سفرها با تو کردم چه سفرها تو روبردم
دم مرگ رسيدم اما به هواي تو نمردم
دارم از تو مينويسم که نگي دوست ندارم
از تو که با يک نگاهت زيرو روشد روزگارم
دارم از تو مينويسم
موقع نوشتن و وقت اسم گذاشتن
کسي رو جز تو نداشتم
اسمي جز تو نمیزاشتم
من تمام قصه هام قصه توست اگه غمگينه اون ازغصه توست
با تو چه زندگي هاي که تو رويا هام نداشتم
تک و تنها بودم اما تو رو تنها نمي زاشتم
حتي من به آرزوهات تو رو آخر ميرسوندم
ميرسيدي تومن اما آرزو به دل ميموندم
هي ميخواستم که بگم که بدوني حالمو
اما ترس و دلهره خط ميزد خيالمو
توي گفتن و نگفتن از چه روزهاي گذشتم
اينقدر رفتمو رفتم که هنوز هم بر نگشتم
من تموم قصه هام غصه توست اگر غمگينه اون از غصه توست
هر چي شعرعاشقانه هست من براي تو نوشتم
به جهنم سوختم اما مينوشتم تو بهشتم


